تبليغاتX
روزهایی که ازعمرم می گذرد

روزهایی که ازعمرم می گذرد

شخصی

 

گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی ‌دانیم.
فقط می‌ رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.

...
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...

گاه رسیده ای و نمی‌ دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!

پدرم می گفت تصمیم نگیر!
و اگر گرفتی آغاز را به تأخیر انداختن، نرسیدن است
اما گاهی آغاز نکردنِ یک مسیر بهترین راه رسیدن است

اگر نماز میخوانی لازم است بعد از نمازت کمی فکر کنی،
ببینی كه ورای باورهایت چیست؟
ترس یا اشتیاق یا حقیقت؟
گاهی هم درختی، گلی را آب بدهی، حیوانی را نوازش کنی و غذا بدهی؛
ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه؟

گوگل و یاهو و فلان را بی‌خیال شوی
با خانواده ات دور هم بنشینید، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی و
ببینی زندگی فقط همین صفحه نمایش و فضای مجازی نیست
شاید هم بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا ببینی

در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده؟
لازم است گاهی از خود بیرون آیی و
از فاصله ای دورتر به خودت بنگری و با خود بگویی:
سالها سپری شد تا آن شوم که اکنون هستم ...
آیا ارزشش را داشت؟!!

سپس کم کم یاد می ‌گیری
که حتی نور خورشید هم سوزاننده است اگر زیاد آفتاب بگیری
می آموزی كه باید در باغ خود گل پرورش دهی
نه آنكه منتظر کسی باشی تا برایت گلی بیاورد!

یاد می ‌گیری که می‌ توانی تحمل کنی که در خداحافظی محکم باشی
و یاد می گیری که بیش از آنكه تصور می كردی خودت و عمرت ارزش دارد!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 1:0  توسط من  | 

 

چقدر دلم می خواهد نامه بنویسم
تمبر و پاکت هم هست
و یک عالمه حرف....
کاش کسی جایی منتظرم بود ..........
چقدر دلم میخواهد بنویسم

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391ساعت 21:45  توسط من  | 

 

ریشم را نتراشیدم
به خودم عطر نزدم
لباس تمیز نپوشیدم
و بیرون نرفتم
همه چیز آداب ِ خودش را دارد
حتی تنهایی.....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:30  توسط من  | 

 

آدمها همه چیز را همینجور حاضروآماده از مغازه ها میخرند
اما چون مغازه ای نیست که دوست معامله کند
آدمها مانده اند بی دوست
تو اگر دوست میخواهی مرا اهلی کن.
پرسید اهلی کردن یعنی چه؟
...
گفت یعنی ایجاد علاقه کردن
و این چیزی است که این روزها پاک فراموش شده.
پرسید راهش چیست؟ گفت باید صبور باشی...خیلی صبور......!
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 22:13  توسط من  | 

 

دلم برای خودم تنگ است ....

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 0:20  توسط من  | 

تو اگر می دانستی که چه زخمی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن

از من خسته نمی پرسیدی:

... آه!
ای مرد ، چرا تنهایی؟

"حسین پناهی"

+ نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:51  توسط من  | 

 

پنجره را باز کن و از این هوای مطبوع بارانی لذت ببر؛

خوشبختانه باران ارث پدر هیچکس نیست ...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 18:13  توسط من  | 

پای هر خداحافظی، محکم باش

کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را اینکه عشق تکیه کردن نیست و رفاقت، اطمینان خاطر؛ و یاد می‌گیری که بوسه‌ها قرارداد نیستند و هدیه‌ها، معنی عهد و پیمان نمی‌دهند. کم کم یاد می گیری که حتی نور خورشید هم می‌سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیري....
باید باغِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد می گیری که می توانی تحمل کنی که محکم باشی، پای هر خداحافظی یاد می‌گیری که خیلی می‌ارزی.

خورخه لوییس بورخس
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 23:43  توسط من  | 

خدایا : تو در آن بالا , بر قله بلند الهیتت تنها چه میکنی ؟
ابدیت را بی نیازمندی , بی چشم به راهی , بی امید چگونه به پایان خواهی برد ؟ ای که همه هستی از توست , تو خود برای که هستی ؟ چگونه هستی و نمی پرستی ؟چگونه میتوانم باور کنم که تو نمی دانی پرستش در قلب کوچک من پرستنده خاکی و محتاج تو از همه آفرینش تو بزرگتر است , خوب تر است , عزیزتر است ؟
چگونه نمی دانی که عبودیت از معبود بودن بهتر است ؟...

نمی دانی که ما از تو خوشبخت تریم ؟
ای خدای بزرگ : تو که بر هر کار توانائی , چرا کسی را برای آنکه بدو عشق ورزی , بپرستی , بر دامنش به نیاز چنگ زنی , غرورت را بر قامت بلندش بشکنی , برایش باشی , نمی آفرینی ؟ ای تو که بر هر کار توانائی , ای قادر متعال !
چرا چنین نمی کنی ؟ مگر غرورها را برای آن نمی پروریم تا بر سر راه مسافری که چشم به راه آمدنش هستیم قربانی کنیم ؟ خدایا تو از چشم به راه بودن نیز محرومی ؟!

دکتر علی شریعتی / گفتگوهای تنهائی / صفحه 818
+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:55  توسط من  | 

 

در کتاب حاجی‌آقا نوشته صادق هدایت (1945)، حاجی به کوچک‌ترین فرزندش درباره‌ی نحوه‌ی کسب موفقیت در ایران نصیحت می‌کند:

توی دنیا دو طبقه مردم هستند؛ بچاپ و چاپیده؛
اگر نمی‌خواهی جزو چاپیده‌ها باشی، سعی کن که دیگران را بچاپی!
سواد زیادی لازم نیست، آدم را دیوانه می‌کنه و از زندگی عقب می‌اندازه!
فقط سر درس حساب و سیاق دقت بکن!
چهار عمل اصلی را که یاد گرفتی، کافی است، تا بتوانی حساب پول را نگه‌داری و کلاه سرت نره، فهمیدی؟ حساب مهمه!
باید کاسبی یاد بگیری، با مردم طرف بشی، از من می‌شنوی برو بند کفش تو سینی بگذار و بفروش،
خیلی بهتره تا بری کتاب جامع عباسی را یاد بگیری!
سعی کن پررو باشی، نگذار فراموش بشی، تا می‌توانی عرض اندام بکن، حق خودت را بگیر!
از فحش و تحقیر و رده نترس! حرف توی هوا پخش می‌شه،
هر وقت از این در بیرونت انداختند، از در دیگر با لبخند وارد بشو، فهمیدی؟
پررو، وقیح و بی‌سواد؛
چون گاهی هم باید تظاهر به حماقت کرد، تا کار بهتر درست بشه!...
نان را به نرخ روز باید خورد!
سعی کن با مقامات عالیه مربوط بشی،
با هرکس و هر عقیده‌ای موافق باشی، تا بهتر قاپشان را بدزدی!....
کتاب و درس و این‌ها دو پول نمی‌ارزه!
خیال کن تو سر گردنه داری زندگی می‌کنی!
اگر غفلت کردی تو را می‌چاپند.
فقط چند تا اصطلاح خارجی، چند کلمه‌ی قلنبه یاد بگیر، همین بسه!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 20:26  توسط من  |