تبليغاتX
روزهایی که ازعمرم می گذرد

روزهایی که ازعمرم می گذرد

شخصی
شرمندتم
یه اشتباهی کردم و دل تو رو شکستم و ...........

حالا پشیمون شدم و میخوام تو باشی .........

+نوشته شده در پنجشنبه سوم دی 1388ساعت22:55توسط من |
ازدواج

 

چقدر سخته بخوای برای یه عمر یکی رو انتخاب کنی....

حالا می فهمم چرا اینقدر دختر بازی رو دوست دارم .....

شیر نر میخواهد و مرد کهن.....

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت13:22توسط من |
خدایا
 

 

خدایا چنان کن که اگر روزی به مقامی و منسبی رسیدم به نیاز آدما به خودم لبخند نزنم

بلکه اگر نیازشونو(نیاز معقول) نتونستم بر طرف کنم به حال خودم زار بزنم.....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388ساعت15:26توسط من |
بازیگر
 

حیف از اینکه توی این دنیا احساس به یه بازیگر داشته باشی....

اون همیشه بازیگره و تو بازیچه.....

+نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت0:43توسط من |
ستاره
 

برای ستاره شدن آسمان نیازی نیست

گاهی روی زمین هم میتوان ستاره شد

فقط باید از زمینی ها دل کند

+نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت14:19توسط من |
جای خودت ...
 

اینقدر با جای خالی تو عشق بازی می کنم که بودنت نمی تونه این حس و بهم بده......

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:25توسط من |
او رفت....

 

او رفت.....

تنهایی آمد....

آنها می آیند ....

باز هم تنهایم .....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت17:2توسط من |
اگرمن خدا بودم اونوقت .....
 

 اگر من خدا بودم اونوقت........

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت9:49توسط من |
یك لبخند زندگی مرا نجات داد!
 
 
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است .
 
در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم .
 
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود .
 
فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .
 
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش "
 
او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند .
 
چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
 
یك لبخند زندگی مرا نجات داد!
+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10:1توسط من |
دلتنگی
 

گاهی اینقدر دلت تنگ می شه که دست و دلت به نوشتن نمی ره....

گاهی دلت می خواد تو بیابون باشی و سکوت و آرامش.....

گاهی می فهمی با اینکه همه کنارت هستن بازم تنهایی......

گاهی دلت می خواد داد بزنی که همه بدونن آدم بدی هستی....

اما چه کنم تا بخوام این گاهی ها رو عملی کنم عمرم تموم شده.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت0:24توسط من |