تبليغاتX
روزهایی که ازعمرم می گذرد

روزهایی که ازعمرم می گذرد

شخصی
جای خودت ...
 

اینقدر با جای خالی تو عشق بازی می کنم که بودنت نمی تونه این حس و بهم بده......

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت20:25توسط من |
او رفت....

 

او رفت.....

تنهایی آمد....

آنها می آیند ....

باز هم تنهایم .....

+نوشته شده در جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت17:2توسط من |
اگرمن خدا بودم اونوقت .....
 

 اگر من خدا بودم اونوقت........

+نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت9:49توسط من |
یك لبخند زندگی مرا نجات داد!
 
 
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپری " را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و با نازیها جنگید وكشته شد .
 
قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید . او تجربه های حیرت آو خود را در مجموعه ای به نام لبخند گرد آوری كرده است .
 
در یكی از خاطراتش می نویسد كه او را اسیر كردند و به زندان انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد مینویسد :
 
"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم . جیبهایم را گشتم تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم وبا دست های لرزان آن را به لبهایم گذاشتم ولی كبریت نداشتم .
 
از میان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود .
 
فریاد زدم "هی رفیق كبریت داری؟ " به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم .
 
در هر حال لبخند زدم وانگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد میدانستم كه او به هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ....ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت وبه او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت . سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و همانجا ایستاد مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اینكه او نه یك نگهبان زندان كه یك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود .
 
پرسید: " بچه داری؟ " با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم وعكس اعضای خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ایناهاش "
 
او هم عكس بچه هایش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد . گفتم كه می ترسم دیگر هرگز خانواده ام را نبینم.. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند .
 
چشم های او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند . قفل در سلول مرا باز كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون زندان و جاده پشتی آن كه به شهر منتهی می شد هدایت كرد نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی آنكه كلمه ای حرف بزند.
 
یك لبخند زندگی مرا نجات داد!
+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت10:1توسط من |
دلتنگی
 

گاهی اینقدر دلت تنگ می شه که دست و دلت به نوشتن نمی ره....

گاهی دلت می خواد تو بیابون باشی و سکوت و آرامش.....

گاهی می فهمی با اینکه همه کنارت هستن بازم تنهایی......

گاهی دلت می خواد داد بزنی که همه بدونن آدم بدی هستی....

اما چه کنم تا بخوام این گاهی ها رو عملی کنم عمرم تموم شده.....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت0:24توسط من |
خیلی خوشگله(شبای رفتن تو)

شبای رفتن تو
شبای بی ستارست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

با هر نفس تو سینه بغضه تو تو گلومه
با هر کی هر جا باشم عکس تو روبرومه
آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته

شبای رفتن تو
شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

سپردی عهدمونو به دست باد و بارون
منو زدی به طوفان خودت گرفتی آروم
قهره تو رامو بسته غم دلمو شکسته
تو این صدای خسته یاده تو پینه بسته
غم دلمو شکسته

شبای رفتن تو
شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

غروبه باز دوباره شب توی انتظاره
ابر تو نگام نشسته خیاله گر یه داره
اسمه تو فریادمه درد تو صدام ترانه
خنده آیینه تلخ و بی تو پر از بهانست

آخ که چقدر تنگه دلم برای اون شبامون
کاشکی که اون عشق بشینه دوباره تو دلامون
چی میشه برگردی بازم به روزای گذشته
هوای پاییزی چرا تو عشقه ما نشسته

شبای رفتن تو
شبای بی ستار ست
ببین که خاطراتم
بی تو چه پاره پاره ست

+نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت0:17توسط من |
شروع....
 

برای شروع تازه روح آدمی باید تازه شه .......

+نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت19:8توسط من |
کتاب پوتین کیست؟
سلام

جالب بود برام درباره سخصی مثل پوتین خوندن ....نمی دونم نفر اول روسیه رو چقدر میشناسین؟؟

ولی این کتاب خیلی زیبا پوتین رو بیان میکنه ،به چالش می کشه و نقد می کنه....

کسی که احساس رو کنترل میکنه کسی که مدیریت بلده و برای پیشرفت راه و به خوبی پیدا می کنه...

تو درس مدیریت استراتژیک استادمون (استاد مهرجو)داشت راجع به مدیریت قوی و کار بلد صحبت میکرد

و تنها مثالی که می تونست بزنه:((ولادمیر پوتین))

گفتگوی شش ساعته با ولادمیر پوتین.....

ازافسری در کا.گ.ب تا ریاست جمهوری مقرور و میهن پرست ......

*اگر تو در زمان جنگ به این فکر کنی که اطرافیان تو اشتباه می کنند هیچ وقت پیروز نخواهی شد....

*باید به پیروزی فکر کرد.....

*زندگی در واقع چیز بسیار ساده ایست....

*آنجا برای ضعیفها جایی نیست.....

*ترس مثل درد است......

*تخصص آدم اطلاعاتی در زمینه ارتباط با آدمهاست....

*اگر دستوری می داد(پوتین)برایش مهم نبود چه کسی ، چطور  و با چه مشکلاتی آنرا انجام می دهد

تنها یک چیز مهم بود  :کار باید انجا شود همین و بس....

*اصل را می گرفت و هدف را از آن بیرون  می کشید .....

و ۲جمله زیباکه پوتین گفت:

*هیچ وقت حسرت گذشته رو نخور،وقتی شروع به حسرت خوردن کنی به عقب بر می گردی و می مانی،

باید همیشه به آینده فکر کرد و به جلو نگاه کرد ....البته جاهای در گذشته اشتباهاتی رخ داده است که

نیاز به تحلیل دارد،ولی فقط برای اینکه موقعیت امروز را بهتر درک کنی نه اینکه حسرت بخوری....

*انقلاب آغاز دارد ولی پایان ندارد....

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت16:33توسط من |
سلام
 

به زودی بر می گردم .......

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت18:43توسط من |
بدم میاد از دنیای که مال من نیست

 

بدم میاد از دنیای که آدماش وقت نیاز سرت داد می زنن .....

بدم میاد از دنیای که تا وقتی آدماش نیازمندتن مهربونن و دوست دارن.....

و بدم میاد از دنیایه که آدماش مثل من همیشه فقط بازنده خوبین....

+نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت0:46توسط من |